از راهِ رفته و رفتار
شک نقب جان بود، شک شاید نتیجه ی دیدار بی ثباتی و بی اعتبار گشتن ها، تغییر رسم ها و ارزش ها، و نسخ اعتقاد های قدیمی بود . شک شاید نتیجه قدی بود . شک از هرچه بود، بود و خوب شد بود .
شک عنصر حیاتی اندیشه است . شک شرط بررسی و کشف و درک و ایمان است . شک شرط آزادی است .
شک آغاز جستحو ها بود . وقتی معلم تاریخ، اسکندر را لعین و بد می خواند، چون آتش به کاخ دارا زد، می دیدیم آخرِ خود شکست که تقصیر دارا بود، بدتر بود، یک مملکت خراب شد، یک قصر چیزی نیست ، تازه با این کار اسکندر جواب داد به سوزاندن آتن . اما این حرف تازه در شاهنامه اصلا نیست، در شاهنامه هم حتی یکبارنیست، حتی یکذره نشانی از هخامنش ها نیست .یا اشکانیان که این همه با روم جنگیدند ...
... پس اینکه شاهنامه اینهمه می گویند، ملیت را نجات داد، چگونه نجات داد آخر؟
وقتی اسلام ایران را مسخر کرد، یا ساسانیان حکومت مضبوط محکمی بودند یا در فساد و ضعف غوطه می خوردند، کدام را باید گفت ؟
پیروزی عقیده ای که به آن متکی هستیم، آخر چگونه مایه ی اندوه فردوسی یا ناله های بعد از اوست ؟ یا در عقیده مان دروغ می گوییم، یا ناله، ناله ی بی جایی است . اینها که با هم جور در نمی آید .
پاسخ همیشه« ساکت ! » بود یا « از کلاس برو بیرون » ...
ابراهیم گلستان
***
پ ن : به علت برودت هوا ما امتحان می دهیم !
صفحه ی کهنه ی یادداشت های من گفت:
دوشنبه روز میلاد منه
اما
شعر تو میگه :
که چشم من تو نخ ابر که بارون بزنه!
آخ اگه بارون بزنه!
آخ اگه بارون بزنه!