ای فرزند!
ورود تو به زمره شیعیان پاک و منتظر را به فال نیک می گیرم ، اما دلبندم ، تو نیز می دانی، در جامعه ای زیست می کنیم که برای ما قدیسین بی آنکه گناهی مرتکب شده باشیم صورتکی می سازند که تمام وجودمان را در بر می گیرد ! تو تفسیر نور را خوب از بر کردی ! احسنت!
اما مگر نه این است که سیاه چاله ها پر نور ترین اجرام اند؟ پس ما که پاک ترین خلق خداییم، سیاه کاری هامان باید سر به آسمان هفتم بساید ! باید لوح اعمالمان را نگارندگان سیاه سازند، تا به جسم سیاهی مبدل شود پر نور!
فرزند این پندها بشنو و آویزه ی گوش گردانشان:
- سردار اسپیترز مظلوم واقع شده است در این بیداد سرا ! مگر نه این است که الاعمال بالنیات؟؟؟ ما چه دانیم که هدف و نیت سردار اسپیترز از حضور در آن جمع زبانم لال چه بوده؟ شاید او زودتر از سایرین، بااستعانت از امداد های غیبی از موضوع آگاه و در صحنه حضور یافته بود !
- مگر نه این است که من خود حدیثی دارم با این مضمون (اصل حدیثم را به یاد ندارم ): هرگاه مافوقتان را مشغول به امری یافتید از او پیروی کنید مگر شما را از مسیر رهروی ولایت(دامت برکاته) دور سازد؟شاید سردار اسپیترز از مافوق خویش فرمانبری می نمود که نامسلمانانی نا آگاه از احادیث من، اورا محکوم به جرم نکرده ، کردند!
- در هر مکتبی که جستجو کنی (تویی که فلسفه می خوانی آن هم کتاب فاطمه،فاطمه است استاد مطهری را) هیچ انسانی را نمیابی که با خود مبارزه کند و امثال خود را به دار بیاویزد یا ... به گردن خویش افکنده و در خیابان راه برود! پس چطور ممکن است سردار اسپیترز این کاره باشد؟ شاید آن کاره باشد اما مطمأن باش که این کاره نیست!
- صد افسوس و دریغ، کودک دلبند که در جامعه ی ما مفاهیم زیبای اسلام را درک نکرده و کوششی هم در درک آن ندارند .اسلامی که ما خود را پایبند آن می دانیم ، اسلامی است فرا تر از گنجایش مغز این کوته فکران ! اسلام ناب محمدی این است که ما می گوییم نه آنچه عده ای بی سواد و مزدور آمریکایی از آن دم می زنند!
شاید اگر محمد اسلام نابش را میدید که چگونه آن را چون کودکی خرد با زحمتی وصف نا شدنی می پرویم و به کمال می رسانیم از سمت خود استعفا می داد ! حال که عرصه برای تازیدن کرند ما خالی است، بتازان کرندت را فرزند که حدیثی دارد یکی از دوستانم: عمر گران می گذرد خواهی نخواهی، سعی بر آن کن نرود رو به تباهی... (از بازگوی ادامه حدیث معذورم که ممکن است مفسده ایجاد شود )
.
.
.
پ ن : خیابان مدرس : سنگفرش های کنده شده و شکسته:
کودک : بابا چرا اینجاره کندن و خرابکردن؟؟؟
پدر : خراب کردن که درست کنن !!!
از خیر نوشتن برای بی بی زبیده گذشتیم ، چرا که مورد خشم خواهر گرانقدرمان قرار گرفتیم که کودک دلبند خانه مگر از جانت سیر شده ای( چون خرمگس ) ؟ یا همان نیم وجب جایی که به نام خوابگاه به امثال شمایان مرحمت نموده اند به تنگ آمده ای ؟
چاره ای نیست جز پذیرش آنچه آنان ( اینان ! ) امر می کنند ! اما به جان خود بی بی و نوه اش مطلب آماده ی آ ماده بود ... خرمگس شاهد است !
پ ن : این هم کلاس اول دبستان:
در کوچه های مشق شب
دارا نه سیب داشت ، نه نان و آب !
در جعبه ای سیاه و سفید
خرگوش می نوشت و روباه می ربود !
در مکتبی پر از میز و صندلی و یک تخته سیاه
تردید ها جهید
در تخته ای سفید ،
بابا در ترس دست های من لرزید
کوتاه شد بلند ، گاهی بلند هم در قامتش خمید !
در سایبان آفتاب
در ظهر بازگشت
سنگین ترین اسناد دانشم
بر روی دوش های من آرام
می دوید ...
منتظر یکی دیگر از مجموعه داستان های بی بی زبیده گرمساری و نوه اش باشید ...!
وقتی شیخ فضل الله از تبریز به طهران رفت همه بزرگان فرمودند دین رفت! این جمله را وقتی شنیدم که پشت در اتاق ننه کلثوم...! در زمان استراق سمع این جمله ۴ سال و اندی بیش نداشتم لذا از زمان کودکی در فکر بودم که دین چیست!ابتدا فکر کردم دین از مریدان شیخ فضل الله است.اما بعد ها شنیدم که می گفتند دین هیچ وقت کهنه نمی شود! و از آن جائی که می دانستم انسان پیر می شود در یافتم دین مرید شیخ فضل الله نیست! لذا گمان کردم دین غدائی است دل پذیر زیرا می دانستم همه پذیرای دین هستند و فطرت خدا جوئیشان آنها را دین دار می کند!گمان کردم فطرت خداجوئی همان گرسنگی است و دین همان غذاست .بعدها دیدم عده ای دین را بالا آوردند !دریافتم دین غذا نیست.اندکی بعد شنیدم که دین را کسی دارد که تقوا دارد! گمان کردم دین همان پول است و دین دار همان پول دار است! اما از آنجائی که می دانستم دین تنها اسلام است و عوض نمی شود! از تعویض اسکناس ها دریافتم دین پول نیست! اندکی بعد دیدم عمامه به سری گفت دین با عمل به حرف هایم رابطه مستقیم دارد! پس گمان کردم دین عددی است متغیر!از آنجایی که میزان دینداری مختلف است پس دین عددی است بین ۰ تا...! اما بعدها دریافتم دین عدد نیست !زیرا اعداد بی نهایت هستند و هیچ کسی نیست که بداند آخرین عدد چیست ! اما عمامه به سر ها {همان شنل بر دوش ها} میزان دین داری را تعیین می کردند!در یافتم دین عدد نیست!بلکه نخود یا لوبیا است که عمامه بر سرها با ترزوئی آن را می سنجند،
اندکی بعد سیر مهد کودک ..دبستان...راهنمائی..دبیرستان...را پیمودم به دانشگاه رسیدم.و اینجا دریافتم دین هر چه باشد من ندارم!! از آن جائی که عمامه به سری دارای مقام گفت:زبان داری! محی الدین می خوانی! با دکتر سروش چه کار داری! طرفدار اصلاح طلبان امریکائی هستی!بی حجاب!بی ..!اتحریک افکار!
به هر حال، سر گردان ماندم دین چیست؟آن است که آخوند گفت و من ندارم! یا غذاست!یا..ومسئله دین چیست؟برای خاطر خدا و آفتاب قیامت به من بگید که من از جهنم می ترسم!اگر من دین ندارم پس چرا آخوند هست!آن زمان دین با شیخ فضل الله رفت مگر می شود دین برود و آخوند بماند پس دین رفت و آخوند هم رفت! اصلا گمانم ترازویتان خراب است استاد!
نازنین مریم {خرمگس}
پ ن : (به دلیل مسائل امنیتی نازنین مریم به ما افتخار داد!!! ته فدا !)
.
همه چیز خراب شد ! البته خراب بود ! خراب تر شد !
حالا چه کنیم خرمگس ؟
تجربه های سنگین ما
ما را پاداش می دهد
که آرام گریه کنیم
مردم گریز
نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خاک سپرد باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
<احمد رضا احمدی >
پ ن : مقلدان بی شرم !
داستان ، داستان همان سگی است که پای صحرا نشینی را گزید ! اما با این تفاوت که صحرا نشین قصه ما سکوت کرده اما سگ همچنان واق واق می کند !
در فلسفه شایسته سالاری سگان دست پیش می زنند که پس نیفتند ! و این قانون خلقت است در این دوره! و ما پذیرای آنیم ! که اگر سگان خاموش شوند ، اسلام به خطر می افتد ! پس ما لال می شویم که نام اسلام به خطر نیفتد !
درود بر تو !
.