دیگر چشمانم هیچ را از همه و همه را از هیچ باز نمی شناسد،قلم در دستانم به سان کودکی است که از چرخشش لبخند بر لب می نشیند و لبخند نشانی از حماقت است.
و حماقت سرود آرامش است ، آرامشی که حاصل ندانستن، و ندانستن که آبستن خاموشی است. خاموش و نادان و آرام و احمق!
و خاموشی و آرامش برادرند... اما در ذهن کوچک من مسکن نمی گزینند! به آرامش احتیاج دارم، پس احمق می شوم و خاموش...
ـــــــــ حالا فهمیدم که صدا دردناک تر از سکوت است ــــــــــ
پ ن :
- شاید دیگر در این سرای نگارنده ای خطی ننگارد.
- حالا قلم ِ من ، کودک ِ من است و به بازی اش مرا آرام می کند.
- تا درودی دیگر بدرود !![]()

اجنبی به من بگو چه کنم؟!
مگر تو آفریده ی خدای دیگری ؟!
مگر آفتاب اول از شرق طلوع نمی کند تا به تو برسد؟!
پ ن. قلبم را در گیوتین سخنانش خرد کرد _جوانکی که در تاکسی نشسته بود_ ؛
- ساعت؟
- بفرما !
- قبلش این هزاری رو 2 تا پونصدی بده بدم به این آقا
_ نگاه کنجکاو راننده به شخص سوم _
- گفت پول نداره؟
- گفت کرایه برای برگشت نداره...
حرفهایش روحم را در منگنه سوراخ سوراخ کرد، چند جمله ای بیش نگفته بود اما حزن حاصل از همان جملات کوتاه سال ها از عمرم کاست. حرف هایش تکرار آنچه بود که من می دانم ، تو نیز می دانی _سرنوشت کشورم_ جوانی برومند که به بهانه ی کرایه تاکسی سرش را به زیر افکنده و تقاضا ی کمک می کند...
- نباید کمکش می کردی ، کرایه بهانست
- نتونستم کمکش نکنم ، جوونه مثل خودم...
من هم تجربه کردم شما هم ، هم! پیرزنی که در حیاط دانشگاه (!) ایستاده بود و برای خرید نان کمک می خواست !
راننده آهی کشید و گفت : اینا همه لجن مملکت ماست
جوانک درب را باز کرد و گفت : اینا همه سیاست مملکت ماست...و رفت...
_ سیاست = لجن ؟؟؟