من بزدل نیستم! مقاومت من نشانه شجاعت من است!
پ ن :
با پیمانه ای
به کوچکی جانم
کنار مرداب شب،
نشستم
بی خستگی ،
پیمانه ،پیمانه ،
شب را به دوش کشیدم
و در گودال نیستی ریختم!
امروز، اما.
شب زده.
به جای آنکه از چاه برآیم
احساس یوسف را دارم
هنگام که برادران
او را به پایین می فرستادند
و او به دهانه ی چاه
می نگریست؛
و غیبت خود را بر زمین
حس می کرد
و با خود می گفت :
آه پدر،
اگر تو آن گندم را نخورده بودی
من امروز
با طناب برادران
به چاه فرو اندر نمیشدم
یعقوب ،
آدمی دیگر است
برادران ،قابیلانی دیگر
_ اکنون نیز،
هابیل ها یگانه اند
و قابیلان بسیار
و اگر قابیل را ،
جفتجویی، انگیزه ی قتل برادر بود
امروز اما
بی جانمایه ی هیچ انگیزه ای
برادر می کشند
آه، پدر
اگر تو آن گندم را نخورده بودی...!
می دانم
زندگی داغی است
که پدر
با همان دستان که گندم را چید
بر پیشانی ما کوبید
اما،
دنیا به سادگی ساحلی نیست
انباشته از گوشماهی
و تو ، کودکی،
که ناخواسته ، بر چوب پاره ای
از دریای عدم
به ساحل وجود
افتاده باشی
که،
با فراغت یک کودک
خود را به بازی گوش ماهیها
مشغول داری
تا هنگامی
که مرگ گرسنه
در رسد.
جهان، حتی کویری نیست
که تو در آن
ره گم کرده باشی
و پیش از آنکه کرکسانی در رسند
عقاب آفتاب
عمرت را ربوده باشد؛
جهان، دریاست،
ناپیدا کرانه
و تو
در امواج توفنده
به کنده ی لرزان جان چسبیده
_ که رو به پوسیدگی است_
و بر سرت،
رعد دمان
و تندر جگرشکاف بی امان
و در زیر، بیم کوسگان...
آه پدر...
اگر تو آن گندم را نخورده بودی......!
(موسوی گرمارودی)
در کوچه های مشق شب
دارا نه سیب داشت ، نه نان و آب !
در جعبه ای سیاه و سفید
خرگوش می نوشت و روباه می ربود !
در مکتبی پر از میز و صندلی و یک تخته سیاه
تردید ها جهید
در تخته ای سفید ،
بابا در ترس دست های من لرزید
کوتاه شد بلند ، گاهی بلند هم در قامتش خمید !
در سایبان آفتاب
در ظهر بازگشت
سنگین ترین اسناد دانشم
بر روی دوش های من آرام
می دوید
سالها گذشت!
آگاه مي شدم
با تخته اي سياه با دانشي جديد...
يك ترس بي رغيب!
سالي دگر گذشت
در جعبه اي سياه در جعبه اي سفيد
اقسام رنگها...؛
احشام بي ريا ، اهلان پر فريب
سرشار مي شدم از هرچه خواندني ، از هرچه ديدني...
سرشار از دروغ ، سرشار از نهيب
آگاه تر شدم
آگاه و بي نصيب
در محفلي غريب ؛
زندان عقل ها
تسليم و سر به زير
اما به زير برف
برفي كه تا ابد خوابيد بر زمين...
پ ن :
۱. این سالهای زندگی همرا با تحصیل من بود! اما ای کاش در دوره ای دیگر...!
۲.و من در تنهایی خویش به تنهایی خویش بازمی گردم و اینبار مهمان شهر خودم هستم!
۳.خط کشیدن بسیار بسیار بسیار آزارم میدهد، پس اینبار فقط دور خودم خط می کشم!
۴.آن روز رفته بود به عطاری محل، اما به جای عطر کمی سم خریده بود...!

چندی پیش بنا به الزام اتوبوس نشینی و عطسه های حاصل از دود سیگار راننده نسبتا محترم ، دست بر دامن بانوی فروشنده بوفه زدیم که حاجتمان را روا نماید. ایشان هم یک ۲۰۰ تومانی از کفمان ربود و بسته ای دستمال در کف ما نهاد . تا به حال دستمال کاغذی آن هم جیبی اش این چنین مرا به شگفت فرو اندر نکرده بود که دیدن برگه فال حافظ زیر و زبرم کرد! اندر فواید گذران عمر در خوابگاه بسیار دیده بودم که کودکان دانشجوی در همه احوال غزلی از سفره بی دریغ حافظ بر می چینند و فرداشان را بر آن پی می سازند، آن هم با نیت آگاهی از پایان خوش و ناخوش آزمونی، بر هوا رفتن اتومبیل استاد و خصوصا آگاهی از احوال جانوری به نام شوهر!!! اما حافظ و دستمال کاغذی از عجایب روزگار ماست! گاه و بی گاه قوه دلسوزی ام فعال می شود که : بیچاره حافظ!
که او خود شده است یکی از افراد گروهک دستفروشی، در مترو ، پارک ، چراغ قرمز و ترافیک...حافظ هم کمک می کند به افزایش درآمد مردم سرزمینش و شاید با همین دستفروشی هایش و فال های اوقات بیکاری نامش در میان عوام و خواص جریان دارد و زنده است!
پ ن :
به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
