1- در نگاهی گذرا به این صفحه ی مجازی _در پست های اخیر _ هرچه یافتم، عاریتی بود از این و آن و هیچ از تراوشات ذهن خسته ی خودم. پس می نویسم ، هرچند کسی نخواند.
به قول پناهی هنوز هم کمی دیوانه ام؛ دیوانگی هم عالمی دارد...به شرط آنکه خالص باشد، بی هیچ اضافاتی، بی هیچ مزاحمی و مزاحمتی... دیوانگی تمام نمی شو د که از سال ها پیش دیوانه بودم؛ آن زمان که فکر می کردم خدا ، در اتاقکی کوچک کتابهای درسی مان را می نویسد؛ هنوز به مدرسه نمی رفتم... و آنگاه که برای مرگِ پدر بزرگِ زنده گریه میکردم و حالا که دیوانه ترم برای نبودِ پدربزرگ هیچ اهمیتی قائل نیستم! و آن زمان که به مدرسه رفتم تا به قول پدر " بی سوادی از خانه ی ما ریشه کن شود" ، معلم را عروسکی دیدم که دوستان زیاد دارد و در جیبش تخم خربزه بوداده !!! و هنوز دیوانه ام ... و فکر می کنم دیوانگی ام با گرمای هوا منبسط می شود و خصوصا حالا که در خانه ام و رطوبت هم بر آن تاثیر گذار! مگر نه آن است دیوانگی؛ که ساعت ها به تابلوی دیوار اتاقم خیره می شوم و خود را در آن کوچه ی کاهگلی، تنها و آسوده می یابم و ناگاه تصور وجود سوسکی در آن دیوار های قدیمی مرا از خیال به بیرون پرت می کند! و چه پرش خسته کننده ای! و شاید توقف در خیابان برای وارسی برگ درخت و یافتن بار قارچ روی آن هم دیوانگی باشد، از نوع عالمانه اش! دیوانگی هر چه باشد ، نه آغازش پیداست و نه پایانی دارد.
2- یار غارم گفته بود که " آدم هایی که زیاد حرف می زنند تنها ترند"... یار غارم ، من هم میدانم ، وسعت تنهایی شان از تنهایی من و تو که حرف می زنیم و کسی حرفمان را نمی فهمد و سکوت می کنیم ، گسترده تر است. ما را به سخره می گیرند زیرا به دنبال "سرگشته راه حق " می گردیم و پوزخند می زنند زیرا از آمار کتابهای ماندلا بی خبرند ! و از دادن کتاب های داستان مجانی به ما ابا دارند زیرا " تهوع" می خوانیم و چون در کلاس انقلاب از "آزادی پس از بیان " سوال می کنیم ، محکوم می شویم به نمره 12 !
حالا ما تنها تریم یا پارچه فروشی که بی وقفه حرف می زند؟
3- ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد یا بر آید چیست فرمان شما
.jpg)
چند روز است که دیوانه ی دیوانه ام !
عین قاطری که حجم و وزن بار فردایش را میفهمد
کرخت و پهن
و عشق ،
چند کیلو موز نه چندان اعلاست ،
برای بیماری که
نفسهایش به شماره افتاد است !
خودکار بیک هر کشف ادبی را لوث میکند
و مداد رئالترین قلم است ،
برای استعاره های دوستانه و قرار و مدارهای سکسی !
فکر میکنم باید چهار کیلو به وزنم اضافه شود
و دارایی ام را دوبرابر کنم،
تا بتوانم شکوه هستی را با نثری کلاسیک توصیف کنم !
خودنویس ها نوشت افزار پیامبرانند
و کاغذهای کاهی
به قطعه زمینی شبیه اند ،
که از دستی پاک به ارث مانده اند !
زنده یاد حسین پناهی - نمیدانم ها

پ ن :
- می دانم که کسی نمی خواند
- می دانم زندگی به ارزش زیستن نمی ارزد
- از آدم های حقیر بزرگ نما متنفرم
- ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد
كه را اين صبح
خوش ست و خوب و فرخنده ؟
كه را چون من سرآغاز تهي بيهوده اي ديگر ؟
بگو با من ، بگو ... با ... من
كه را گريه ؟
كه را خنده ؟
آن یکی خر داشت ، پالانش نبود
یافت پالان، گرگ خر را در ربود
کوزه بودش ، آب می نامد بدست
آب را چون یافت، خود کوزه شکست (مولانا)
پ ن : روزگار من شده این...