از خیر نوشتن برای بی بی زبیده گذشتیم ، چرا که مورد خشم خواهر گرانقدرمان قرار گرفتیم که کودک دلبند خانه مگر از جانت سیر شده ای( چون خرمگس ) ؟ یا همان نیم وجب جایی که به نام خوابگاه به امثال شمایان مرحمت نموده اند به تنگ آمده ای ؟
چاره ای نیست جز پذیرش آنچه آنان ( اینان ! ) امر می کنند ! اما به جان خود بی بی و نوه اش مطلب آماده ی آ ماده بود ... خرمگس شاهد است !
پ ن : این هم کلاس اول دبستان:
در کوچه های مشق شب
دارا نه سیب داشت ، نه نان و آب !
در جعبه ای سیاه و سفید
خرگوش می نوشت و روباه می ربود !
در مکتبی پر از میز و صندلی و یک تخته سیاه
تردید ها جهید
در تخته ای سفید ،
بابا در ترس دست های من لرزید
کوتاه شد بلند ، گاهی بلند هم در قامتش خمید !
در سایبان آفتاب
در ظهر بازگشت
سنگین ترین اسناد دانشم
بر روی دوش های من آرام
می دوید ...