تبليغاتX
آنچه قائم است، کلمه است - سرنوشت ما به دست ماست!!!

به ناکجای خط های موازی دفتر

که در انبوه سیاه کاری های جهل ناپیدا می شوند

خیره شده ام!

و ما در کجا ایستاده ایم؟

ایستاده ایم ،

اما،

چون الف در قامت " آه "

با سرپوشی از جنس نادانی .

و ما که در نیمه تاریخ آغاز شدیم

و نیمه ی نخست مان را در گورستان ها می جوییم!

گورستانی که نیمه آخر سرنوشتمان را

چون بار نمکی که بر استر نهند،

بر دوش های ما نهاد،

بی هیچ اراده ای

بی هیچ اختیاری

و بی هیچ فریادی از سوی ما!

و ما..

مردگانی رونده

که نام انسان را تنها بر دوش می کشیم

تا ناگاه در گذر از سنگلاخ ها،

ریسمان ناممان از هم گسسته شود

و ما زندگانی خفته..

و ما خفتگانی نادان ...

که در ازای آموختن جهل، تشویق می شویم!

و از " ا ن س ا ن "

آرزو ها را در خاک پنهان

نام را در ازای نان

سعی را به جای سکوت

و آزادی را به جای الم

و نیوشیدن را در ازای نادانی معاوضه کرده ایم

که به ما اینطور آموختند و ما نیز اینطور آموخته ایم!

بی هیچ اراده ای

بی هیچ اختیاری

و بی هیچ فریادی از سوی ما!

و حال...

که دستانمان را در امتداد خطوط دفتر هامان گرفته ایم

تا طوفانی ، سیلی ، زلزله ای

توازی دست ها را به خمش خار ها شبیه کند

و خاری که " می شکند "

و دعوت گورستان را اجابت می کند

همان گورستان

قلب هامان از درد می میرند

و عقل در سوگش به قعر انزوا فرو می افتد!

حال که قلب نداریم و نه عقل

برایمان سرنوشت می دوزند

ـ در قواره های نا موزون ـ

همان گورستان!!!

لباسی که در همان نیمه ی نخست ناپیدا برایمان دوخته شده بود

حال که ما

در پایانش آغاز شدیم...

دریغ...!

فروردین ۸۶، ساری

+ یکشنبه پنجم خرداد 138716:46 صبرا ! |