اجنبی به من بگو چه کنم؟!
مگر تو آفریده ی خدای دیگری ؟!
مگر آفتاب اول از شرق طلوع نمی کند تا به تو برسد؟!
پ ن. قلبم را در گیوتین سخنانش خرد کرد _جوانکی که در تاکسی نشسته بود_ ؛
- ساعت؟
- بفرما !
- قبلش این هزاری رو 2 تا پونصدی بده بدم به این آقا
_ نگاه کنجکاو راننده به شخص سوم _
- گفت پول نداره؟
- گفت کرایه برای برگشت نداره...
حرفهایش روحم را در منگنه سوراخ سوراخ کرد، چند جمله ای بیش نگفته بود اما حزن حاصل از همان جملات کوتاه سال ها از عمرم کاست. حرف هایش تکرار آنچه بود که من می دانم ، تو نیز می دانی _سرنوشت کشورم_ جوانی برومند که به بهانه ی کرایه تاکسی سرش را به زیر افکنده و تقاضا ی کمک می کند...
- نباید کمکش می کردی ، کرایه بهانست
- نتونستم کمکش نکنم ، جوونه مثل خودم...
من هم تجربه کردم شما هم ، هم! پیرزنی که در حیاط دانشگاه (!) ایستاده بود و برای خرید نان کمک می خواست !
راننده آهی کشید و گفت : اینا همه لجن مملکت ماست
جوانک درب را باز کرد و گفت : اینا همه سیاست مملکت ماست...و رفت...
_ سیاست = لجن ؟؟؟