دیگر چشمانم هیچ را از همه و همه را از هیچ باز نمی شناسد،قلم در دستانم به سان کودکی است که از چرخشش لبخند بر لب می نشیند و لبخند نشانی از حماقت است.
و حماقت سرود آرامش است ، آرامشی که حاصل ندانستن، و ندانستن که آبستن خاموشی است. خاموش و نادان و آرام و احمق!
و خاموشی و آرامش برادرند... اما در ذهن کوچک من مسکن نمی گزینند! به آرامش احتیاج دارم، پس احمق می شوم و خاموش...
ـــــــــ حالا فهمیدم که صدا دردناک تر از سکوت است ــــــــــ
پ ن :
- شاید دیگر در این سرای نگارنده ای خطی ننگارد.
- حالا قلم ِ من ، کودک ِ من است و به بازی اش مرا آرام می کند.
- تا درودی دیگر بدرود !![]()
