تبليغاتX
آنچه قائم است، کلمه است - شاید... فقط شاید...
 

  دیگر چشمانم هیچ را از همه و همه را از هیچ باز نمی شناسد،قلم در دستانم به سان کودکی است که از چرخشش لبخند بر لب می نشیند و لبخند نشانی از حماقت است.

و حماقت سرود آرامش است ، آرامشی که حاصل ندانستن، و ندانستن که آبستن خاموشی است. خاموش و نادان و آرام و احمق!

و خاموشی و آرامش برادرند... اما در ذهن کوچک من مسکن نمی گزینند!    به آرامش احتیاج دارم، پس احمق می شوم و خاموش...

 ـــــــــ  حالا فهمیدم که صدا دردناک تر از سکوت است   ــــــــــ

 

پ ن :  

- شاید دیگر در این سرای نگارنده ای خطی ننگارد.

- حالا قلم ِ من ، کودک ِ من است و به بازی اش مرا آرام می کند.

- تا درودی دیگر بدرود !

 

+ جمعه بیست و نهم شهریور 138721:58 صبرا ! |