امروز فهمیدم چقدر آدم های دانا و اندیشمند وجود دارند و من از این قافله عقبم! و در قافله ای اسیر شده ام که مرا به عقب می راند. علم ، علم است اما حالا با درد دست های بسته حاصل از علم خودم می نویسم.
علم علم است، اما نه با زور زورگویانی که تندیس سرنوشتمان را تراشیدند...جبر قانونی ناخواسته در منطق اختیار است. و من اختیاری ندارم ، برای بازگشت به کودکی ام ...به شعر های مولانا، به صدای تعریف، به صدای پریسا...
ای یوسف خوش نام ما...
به همه ی روز های خالی پر از شور آموختن و حالا روز های پر از خستگی و بی هیچ انگیزه ای.
خوش می روی بر بام ما...
بام ترک خورده عالمانی که من زیردست آنانم!عالمانی که علمشان محدود به بازی با کلمات است و صفحه های نورانی جهالت بر دیوار ـ(ویدئو پرژکتور)ـ که شیوایی تصنعی کلامشان در گرو آن است!
ای کاش کودکی...
پ ن :
من اگرچه پیرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانی ام