چندی پیش بنا به الزام اتوبوس نشینی و عطسه های حاصل از دود سیگار راننده نسبتا محترم ، دست بر دامن بانوی فروشنده بوفه زدیم که حاجتمان را روا نماید. ایشان هم یک ۲۰۰ تومانی از کفمان ربود و بسته ای دستمال در کف ما نهاد . تا به حال دستمال کاغذی آن هم جیبی اش این چنین مرا به شگفت فرو اندر نکرده بود که دیدن برگه فال حافظ زیر و زبرم کرد! اندر فواید گذران عمر در خوابگاه بسیار دیده بودم که کودکان دانشجوی در همه احوال غزلی از سفره بی دریغ حافظ بر می چینند و فرداشان را بر آن پی می سازند، آن هم با نیت آگاهی از پایان خوش و ناخوش آزمونی، بر هوا رفتن اتومبیل استاد و خصوصا آگاهی از احوال جانوری به نام شوهر!!! اما حافظ و دستمال کاغذی از عجایب روزگار ماست! گاه و بی گاه قوه دلسوزی ام فعال می شود که : بیچاره حافظ!
که او خود شده است یکی از افراد گروهک دستفروشی، در مترو ، پارک ، چراغ قرمز و ترافیک...حافظ هم کمک می کند به افزایش درآمد مردم سرزمینش و شاید با همین دستفروشی هایش و فال های اوقات بیکاری نامش در میان عوام و خواص جریان دارد و زنده است!
پ ن :
به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
